شعر فوق العاده طنز تقدیم به دختران ترشیده!!!

 


دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

...
بگذریم از مابقی ماجرا!

 



 

با کسب اجازه از حضرت حافظ:

 

ما بدین در زِ پیِ خوردنِ سور آمده ایم
نه پیِ فاتحه یِ اهلَ قبور آمده ایم

خوردنی هر چه بود زود بیاور بحضور
کز پیِ خوردنش اکنون بحضور آمده ایم

بر سرِ سفره یِ خود اطعمه یِ رنگ به رنگ
ساز آماده که ما جور به جور آمده ایم

از شکم نیست چو نزیکتر امروز به ما
به پذیراییِ آن از راهِ دور آمده ایم

آن شکم بنده یِ مسکین فقیریم که خود
به جهان بهرِ چرانیدنِ سور آمده ایم

بهرِ ما هیچ کسی رقعه یِ دعوت ننوشت
قدغن شد که نیائیم و به زور آمده ایم

لذت از چشم نبردیم و تمتع از گوش
اندرین عالمِ هستی کر و کور آمده ایم

مخفی از ما نکنید آنچه خوراکی است که ما
از پیِ سورچرانی به حضور آمده ایم

 

متن آهنگ تورو دوست دارم مازيار فلاحي

 

تورو دوست دارم

 

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب

 

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب

 

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

 

چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

 

تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها

 

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

 

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

 

نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

 

توي آخرين وداع وقتي دورم از همه

 

چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه

 

تو رو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها

 

تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت

 

تور دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت

 

تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي

 

بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي

 

تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سفر

 

تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر

 

مثل کودکي تورو بغلت ميگرم و اين دل غريبم رو با تو ميسپارم به خاک

 

توي آخرين وداع وقتي دورم از همه

 

چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه

 

تورو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق

 

برو با ستاره ها

 

 

همیشه

 

لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود

 

من اسم این لحظه ها راگذاشته ام"همیشه"

 

 

 

حالا چندتا لطیفه

 


مردی برای یافتن مادر زن در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که نوشته شده بود: می توانید مادر زن مرا بگیرید


اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،
رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده !
برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده !!!



نصیحت غضنفر به پسرش : هیچ وقت زن نگیر و به پسرت هم بگو زن نگیره !!!



حیف نون چند روز پشت سر هم می رفت گچ سوسک کش می خرید. مغازه دار ازش می پرسه چرا اینقدر گچ سوسک کش می خری؟ حیف نون می گه: آخه هرچی اینا رو پرت می کنم به سوسکها نمی خوره!




حیف نون آرپیجی رو بر عکس گذاشته بوده روی شونش. شلیک می کنه، بر می گرده می بینه همه ی خودی ها مُردن! می گه ببین خودی ها رو که این جوری کرده با دشمن چه کار کرده!




پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…



حیف نون باباش می میره. بهش می گن مراسم نمی گیری؟
می گه نه، به جاش می ریم مشهد!



حیف نون به اتاق رئیسش رفت و گفت: آقای رئیس! من برای ازدواج دو روز مرخصی می خوام.
رئیس گفت: شما که یک هفته تعطیلی داشتین چرا ازدواج نکردین؟
حیف نون گفت: آخه نمی خواستم تعطیلاتم رو خراب کنم!


به حیف نون می گن به زنبورهایی که از کندو محافظت می کنن چی می گن؟
حیف نون می گه: خسته نباشید!



اولین دوره المپیک غضنفر ها، موسوم به "غضنفرمپیک" با رشته های زیر آغاز شد:

شنای با مانع - کشتی پروانه - پرش روی نیزه - شیــــــــــرجه روی چمن- اسب سواری با سگ




دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن. کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم



به یک نفر میگن دو تا حیوان دوزیست نام ببر . میگه:قورباغه به همراه برادرش




به حیف نون میگن: اگه دنیا رو بهت بدیم چی کار می کنی؟ می گه: خفه شو خودم زن دارم




یارو لنگ بوده با کشتی میره سفر...وقتی برمیگرده رفیقش میگه: خب سفر خوش گذشت؟؟
میگه: نه بابا همش استرس داشتم هی می گفتن لنگرو بندازین تو آب!!!




یارو میره خواستگاری. ازش می پرسن چه کاره ای؟ روش نمیشه بگه قصاب،میگه: لوازم یدکی گوسفند دارم









دردسر عشق زیاد



در زمان های قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 5868199-666 دختر ها را ضایع میکرد . پیتزا کفش روی این موضوع کار می کرد که :

یه روزی یه دختر پسری بد جوری عاشق هم بودند یه جورایی در حد تیم ملی یکم بیشتر !!! که حتی حاظر بودنند جونشونا برا هم دیگه بدنند .
پسره روش نمیشده بیاد خواستگاری دختره چون از بابا دختره مثل سگ می ترسیده !!!!
خلاصه پسره انقدر خر بازی در می یاره و لفطش میده که دختره به خاطر کار باباش میره خارج و یه دو سه سالی فقط با هم اس ام اس بازی می کردنند .
تا این که انقدر دختره موخ باباشا می خوره و قور قور میکنه که باباش میفرستدش ایران .
یه یک ماهی هم الاف و آواره خیابونا بوده و دونبال پسره میگشته تا اینکه دیگه پولش تموم میشه و مجبور میشه که شبها زیر پل ها یا تو پارکا توی کارتون بستنی بخوابه و خلاصه با کلی بد بختی پسره را پیدا می کنه !!!
با هم تو همون پارکی که دختره شبها تو کارتون بستنی می خوابیده قرار می زارند .
دختره میره سر قرار ولی می بینه که پسره نیستش یه 2_3 ساعتی علاف می شینه تا پسره بیاد ولی پسره نمی یاد !!!
دختره میره در خونه پسره و از نه نه پسره سراقشا می گیره مامانش هم میگه همین حالا راه افتاده دختره دوباره میره پارک و می بینه پسره نیست !!! یکم صبر می کنه و دوباره میره در خونه پسره و نه نش میگه که اومد و رفت !!!
دختره بر میگرده پارک و دوباره صبر می کنه و حی صبر می کنه صبر میکنه !!! هرچی صبر مکنه پسره نمی یاد یه یاد داشت برا پسره می زاره و می ره در خونه پسره !!!
این قضیه حدود 100دفعه تکرار میشه تا دیگه معمور های پارک به دختره و پسره شک میکنند و زنگ میزنند اماکن !!!
اماکن مییاد و دختره میگره دختره و میزنه زیر گریه و همون جا شروع میکنه مو هاشا کندن و گریه زاری کردن !!!
جالب اینجاست که پسره هم همین طور بوده و داشته همین کار را تکرار می کرده وقتی برای آخرین بار می یاد پارک از دور وقتی می بینه پلیس به دختره گیر داده می ترسه و فرار می کنه . وقتی که داشته فرار می کرده یه ماشین میزنه بهش !!! (( البطه زیاد چیزیش نمیشه یکم حالش بد میشه که می برندش سرد خونه و از اون ور هم بهشت زهرا ))


نکته اخلاقی:

یادتون باشه هیچوقت هیچوقت هیچوقت میوه هارو نشسته نخورید

 

 


 

شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم

 


وقتی که سایت یا وبلاگی را فیلتر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:


مشترک گرامی، بابا فیلتره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون
F5 صاب‌مرده بردار دیگه !
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی !
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ !
مشترک گرامی دست نزن جیزه، دِهَه !
مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این‌ورا رد شی با دفعهِ قبل می‌شه دوبار !
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق‌مون رو نداده، به‌ت پس می‌دم !
مشترک گرامی، فیلترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم !
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی !
مشترگ گرامی دیگه‌ای نبود، نفس‌کِش.......


یک داستان بلند ولی طنز

 

اگه حالشو دارین حتما بخونیین



مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید:

ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟


زن با عشوه گفت: نه ... ولی.

و پیش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.

زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، که چی؟

مرد گفت: چون شما فکر می‌کردین که شبیه «شارون استون» هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.

زن دوباره عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که، والده من یه همچی تصوری راجع به خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...

زن فریاد کشید: اصلا به تو چه که من چه تصوری دارم.
و کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد.


مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش ادامه دهد. اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده بودند، ترجیح می‌دادند دعوا ادامه پیدا کند.

یک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.

دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! [و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد].

و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله می‌گرفت، فریاد کشید: هرچی از دهنت دربیاد، می‌گی و بعد هم مثل گاو سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟

یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان که به دنبال مرد می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌کشید، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیکه کثافت.



*****


در کلانتری پیش از آن‌که افسر نگهبان پرسشی بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاکی‌ام. به من اهانت کرده.

افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟

مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم که شما شبیه «شارون استون» نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه می‌کرد.

زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.

افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه که من شبیه کی هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟

مرد گفت: شما اکواین؟

افسر نگهبان گفت: اکو چیه؟

مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار می‌کنه.

افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌کنم. چطور می‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر می‌کرد، سوفیا لورنه. آن‌قدر طول کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد. دیروز اتفاقا کلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شکایت مشابهی.

افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و برگه‌های بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها کار هر روز شماست.

مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.

البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم. بعضی‌ها فکر می‌کنن «مارلون براندو» هستن، بعضی‌ها فکر می‌کنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه‌ها نیست...


زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاک کرد و در حالی که آینه را در کیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد که به دام افتادی.

افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی‌ناپذیر بروبچه‌ها.

زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.

افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.

سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.



مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتریش هم رفتم. به هیچ‌کس هم بدهکار نیستم.

افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه.

و کاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس.

مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.





تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بکوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه [ممکن است عده‌ای اشکال بگیرند که در سال 1356 هنوز موبایل اختراع نشده بود. اشکال وارد است. این بخش بعدا به داستان اضافه شده است].

زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی همین هم بنویسین کفایت می‌کنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟

افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین، اشکال نداره.

مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.

افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟

مرد گفت: می‌خواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم، اینه که...

افسر نگهبان گفت: نه، اشکالی نداره.

و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟

و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام که شبیه «شارون استون» نیستین.

و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما کرده‌ام، بگین.

زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.

مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌های دیگه که حالا بعد من در شکایتم مطرح می‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟



افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حکم می‌ده.

مرد پرسید: در مورد این‌که ایشون به «شارون استون» شباهت داره یا نداره قضاوت می‌کنن؟


و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.

افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌کنن.


و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده. شما امشب اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.

مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خیلی هم بی‌شباهت به «شارون استون» نیستین.
زن گفت: واقعا می‌گین؟!


مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!

زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم یه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببینم خودش چی میگه.

مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌کنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من می‌خوام شکایتمو پس بگیرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.


افسر نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.

زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرف‌نظر کنم...؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی می‌شه؟!

مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.

افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش می‌کنم.

مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالی که کاغذها را پاره می‌‌کرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما شبیه «شرلوک هلمز» نیستین؟!






نتیجه اخلاقی : آقا سرتو بنداز پایین از خیابون رد شو
چیکار داری که کی شبیه کی هست یا نیست

وال...

نرو




شنیدی که دلم گفت:

بمان ،ایست،نرو

به خدا وقت خداحافظی ات نیست، نرو

نکند فکرکنی در دل من مهرتو نیست

گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست، نرو،نرو،نرو...



نمی دونن تو بهونه منی.....

 

همه می گن تو من و دوست نداری
همشون پشت سر تو بد می گن

نمی دونن تو از
اسمون می یای
خودشون اهل یه دنیای دیگن

همه می گن اسمش تو با منی

توی قلب
تو یکم جا ندارم
روی اسم تو باید خط بکشم

برم وچشمات و تنها بزارم

نمی
دونن تو بهونه منی
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو از اسمون می یای

نمی
دونن که تو دل نمی شکنی
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو بهونه منی

نمی
دونن تو از اسمون می یای
نمی دونن که تو دل نمی شکنی

نمی دونن تو بهونه
منی
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو از اسمون می یای

نمی دونن که تو دل
نمی شکنی
تو رو با خیلی ها دیدن همشون

همه می گن بی وفایی می کنی

به منم
میگن داری محبت و
از چشای اون گدایی می کنی

اونا از چشای تو بی خبرن

نمی
دونن که نگات نفس داره
اونا غافلن که چشمه روشنت

توی نور ماهه نقره دست
داره
توی نور ماهه نقره دست داره

همه می خوان که ازت دست بکشم

همشون به هم
میگن دیوونه ای
نمی دونن تو بهونه منی

معنی شعرهای عاشقونه ای

نمی دونن
تو بهونه منی
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو از اسمون می یای

نمی دونن
که تو دل نمی شکنی
تو رو با خیلی ها دیدن همشون

همه می گن بی وفایی می
کنی
به منم میگن داری محبت و

از چشای اون گدایی می کنی

اونا از چشای تو بی
خبرن
نمی دونن که نگات نفس داره

اونا غافلن که چشمه روشنت

توی نور ماهه
نقره دست داره
توی نور ماهه نقره دست داره

همه می خوان که ازت دست
بکشم
همشون به هم میگن دیوونه ای

نمی دونن تو بهونه منی

معنی شعرهای
عاشقونه ای
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو از
اسمون می یای
نمی دونن که تو دل نمی شکنی

نمی دونن نمی دونن نمی دونن نمی
دونن
نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو از اسمون
می یای
نمی دونن که تو دل نمی شکنی

نمی دونن تو بهونه منی

نمی دونن تو
بهونه منی
نمی دونن تو از اسمون می یای

نمی دونن که تو دل نمی شکنی

 

دوسه شبه که چشمام به دره

 

دوسه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندونه منه

دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره

میخوام که دل به دریا بزنم

یک سینه حرفو یک جا بزنم

چرا کسی نمیگه به من

عشق و امیدم به کجا رفته

شبها وقتی که تنها می مونم

با غصه ها تو دنیا می مونم

چرا کسی نمی گه به من

اون که پشیمونه چرا رفته

دوسه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندونه منه

دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره

فردا دوباره پاییز میشه باز

دلم ز غصه لبریز میشه باز

ای آسمان بهش بگو پشیمون میشی

به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی

دوسه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندونه منه

دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره

 

کنکور جوانان مزدوج



و حالا اینم
۱ مطلب با حال برای جوونایی که ازدواج کردن (پسرا)




1- شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید ؟!
الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه اش
!ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه اش
!ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی اش
!د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز !

۲ –
چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!
الف) جوونی کردم !
ب) سادگی کردم !
ج) گول خوردم !
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !

۳ –
اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !
د) انشاا… بقای عمر ? تای دیگر باشه !

۴ –
ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!
الف) املاک پدرش !
ب) دارایی پدرش !
ج) املاک و دارایی پدرش !
د) همه موارد !

۵ –
اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید
!ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !

۶ –
محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!

الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !

۷ –
در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید !
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !

۸-
اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !

۹ –
نظرتان در مورد این جمله چیست ؟
( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )
الف) زیبا ترین جمله دنیاست
!ب) با معنا ترین جمله دنیاست !
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !

۱۰ –
در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!
ب) چاره ای جز این ندارم !
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !




اگه عاشق کسی شدی .........(یه کم طنزه!!!!)




اگه عاشق کسی شدی ...........

Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
شکسپیر:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره
اگه برگشت که ماله توئه
اگر برنگشت، سم که داری، خودتو بکش!

Optimist:
If you love someone,
Set her free....
Don't worry, she will come back.
خوشبین:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره....
نگران نباش، حتماً بر می گرده

Suspicious:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, ask her why.
شکاک:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره....
اگه برگشت، ازش بپرس چرا
Impatient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back within some time forget her.

ناشکیبا:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه تو یه مدتی برنگشت، فراموشش کن

Patient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:
If you love someone,
Set her free....
If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat
خوشگذران:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
وقتی برگشت، اگه هنوز عاشقش هستی،
دوباره ولش کن بره
دوباره....

C++ Programmer:
If (you-love (m_she))
m_she.free ()
If (m_she == NULL)
m_she = new CShe;



برنامه نویس
C++

Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free
In fact, all living creatures deserve to be free!!

فعال دفاع از حقوق حیوانات:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:
If you love someone,
Set her free
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....
وکلا:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
بند 1-
a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقی دوم از
" قانون آزادی ازدواج" به طور صریح می گوید که ... .

Bill Gates:
If you love someone,
Set her free
If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.
بیل گیتس:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، من فکر می کنم که می تونیم برای نصب مجددش یه هزینه هایی رو پرداخت کنیم
البته بهش بگو که باید خودشو بهتر کنه
Biologist:
If you love someone,
Set her free
She'll evolve.
زیست شناس:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
حتما" متحول می شه!

Statisticians:
If you love someone,
Set her free
If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.
آمارشناسان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زیاده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزیع
Weibull و رابطه شما غیر محتمله !


Salesman:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT".
فروشنده:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدی!"



Schwarzenegger's fans:
If you love someone,
Set her free
SHE'LL BE BACK!
طرفداران آرنولد:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
"حتماً بر می گرده"

Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!
نماینده بیمه:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش برنامه رو نشون بده،
اگه برگشت، ثبت نامش کن،
اگه برنگشت، پی گیرش شو و هیچ وقت بی خیال نشو

Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فیزیکدان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، این قانون جاذبه است
اگه برنگشت، یا مقدار اصطکاک بیشتر از نیروی جاذبه است، یا زاویه برخورد بین دو جسم در زاویه مناسب تنظیم نشده.

Mathematician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),
If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.
ریاضیدان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت که 1+1 = 2 (خیلی ساده اس)
اگه بر نگشت،
Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)
که
c مقدار ثابت زمان بی نهایت بازگشته.

Nowadays' style:
If You Love Someone,
Set it free
If It Comes Back, It is yours
If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL
مدل امروزی:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، که مال توئه!
اگه برنگشت پیداش کن و بکشش!! یا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غیر قانونیه

If you love someone
WHY IN THE FIRST PLACE SET
HER FREE???
CARELESS IDIOT!!!
اگه عاشقه کسی شدی،
برای چی اصلاً ولش می کنی بره؟؟!!
خنگه خدا!





چگونه ایمیل‌های آشنایان خود در فیس‌بوک را یکجا دانلود کنیم؟

 

 

چگونه ایمیل‌های آشنایان خود در فیس‌بوک را یکجا دانلود کنیم؟

موضوع: جستجو در انبوه اطلاعات برچسب‌ها: آموزش, ایمیل, حقه, شبکه اجتماعی, فیس‌بوک

اگر اهل عضويت در شبكه‌هاي اجتماعي باشيد حتماً از فيس‌بوك هم استفاده مي‌كنيد و به احتمال زياد، با ايجاد و داغ شدن هر شبكه‌ي اجتماعي جديدي، تمايل به ايجاد شبكه دوستانتان در سايت جديد نيز در شما ايجاد مي‌شود. بنابراين، اگر تلاش كرده باشيد شبكه فيس‌بوكي خود را يكجا به يك شبكه اجتماعي جديدتر ببريد، حتماً متوجه شده‌ايد كه فيس‌بوك بر خلاف بسياري از شبكه‌هاي اجتماعي، اجازه‌ي بيرون بردن آدرس ايميل آشنايانتان را به صورت يكجا به شما نمي‌دهد و بدين‌ترتيب، بايد زحمت زيادي براي وارد كردن تك‌تك ايميل‌هاي دوستانتان در شبكه اجتماعي جديد بكشيد. يا شرايطي را تصور كنيد كه مي‌خواهيد ايميل تمامي دوستان خود در فيس‌بوك را به دفترچه آدرس‌هاي ايميل جديد خود در جي‌ميل اضافه كنيد. در اين صورت چه بايد كرد؟ آيا روش بي‌دردسري براي اينكار وجود دارد؟
روش‌هاي بسيار كمي براي اينكار وجود دارد و همه‌ي آنها هم از نظر فيس‌بوك غيرقانوني هستند؛ يعني اين احتمال وجود دارد كه حساب كاربري شما در فيس‌بوك براي هميشه بسته شود. اما امروز مي‌خواهيم يك روش ساده و كاملاً قانوني براي بيرون آوردن و ذخيره كردن ايميل‌هاي آشنايان فيس‌بوكي را معرفي كنيم كه حاصل همكاري بين ياهو و فيس‌بوك است.

گام‌هاي زير را دنبال كنيد:

1.           به address.yahoo.com رفته و وارد حساب ياهوي خود شويد  و سپس آيكون فيس‌بوك را كليك كنيد.

2.           يك پنجره popup باز مي‌شود كه بايد نام و رمز عبور فيس‌بوك خود را وارد كنيد.

3.           ظرف چند ثانيه، تمامي آدرس‌هاي ايميل آشناياني كه در فيس‌بوك داشتيد به دفترچه آدرس‌هاي ايميل ياهوي شما كپي مي‌شود كه مي‌توانيد از اينجا به صورت يك فايل csv دانلود كرده و به راحتي در نرم‌افزار excel يا notepad باز كرده و مشاهده نماييد. در صورتي كه مشكلي پيش بيايد و ياهو نتواند ايميل‌ها را دريافت كند، پيامي در صفحه براي شما نمايش داده مي‌شود كه مي‌توانيد دكمه restart  را فشار دهيد و مجدداً از گام 1 (آيكون فيس‌بوك) ادامه دهيد.

4.           حال مي‌توانيد اين فايل csv را مستقيماً به حساب gmail خود يا شبكه‌هاي اجتماعي دلخواه خود (مانند linkedin و غيره) وارد كنيد و دوستان فيس‌بوكي خود را به آنجا دعوت نماييد.

 

 

کشیش و پسر


کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:

یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .



کشیش پیش خود گفت :

« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .  

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد !  »

حالا چند تا شوخی با اشعار معروف فارسی



کبوتر با کبوتر باز با باز . . . . . گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز




یکی از بزرگان اهل تمیز . . .... . . از ترس زنش رفت زیر میز




شنیدم از نیک مردی فقیر . . . . . که موشی پرید توی ظرف پنیر




بنی آدم اعضای یکدیگرند . . . . . سرِ یک قران پول به هم می پرند




اگر داری تو عقل و دانش و هوش . . . . . برو دیپلم بگیر فالوده بفروش




تو کز محنت دیگران بی غمی . . . . . بخور جای من جان من شلغمی




تو نیکی می کن و در دجله انداز . . . . . خودم شیرجه میرم درش میارم




هرچه از دوست می رسد نیکوست . . . . . آب شلغم بهتر از آب کدوست




میازار موری که دانه کش است . . ..... . . که شلوار زیرش بدون کش است




سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز . . . . . مرده آنست که مشتش بزنی جم نخورد




میازار موری که دانه کش است . . . ... . که جدش در آمریکا هفت تیر کش است




یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش . . . . . از بس که ننر بود سپردم به ننش !




دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند . . . . . سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند



اهنگ چه دنیای عجیبیه از مهسا ناوی

 

چه دنیای عجیبیه این که دلم تو رو میخواد

دل تو با کس دیگست دوس نداره منو زیاد

یکی تو زندگیته و بودن من اضافیه

گاهی می پرسی حالمو همین که باشم کافیه

 

فرض کن که هیچکی اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی یکی نفهمید  اون یکی برد

بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت

 

خیلی چیزا هست که دیگه نیمه تموم مونده حالا

خیلی چیزا رو نمیشه بهش بگی یه اشتباه

فرض کن که هیچ وقت من و تو هیچ جای دنیا ما نشد

فرض کن که هیچ صبحی چشام تو چشمای تو وا نشد

 

فرض کن که هیچکی اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی یکی نفهمید  اون یکی برد

بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت

 

کم کم واسه ترانه هات واسه تموم لحظه هات

به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست

پس میکشم پامو از این مثلث  قلب تو راه قلبمو بلد نیست

 

لطیفه

 

به غضنفر میگن برای خمیر دندون پونه اگهی بساز می گه خمیر دوندونه پونه چشم رو نمی سوزونه


غضنفر برای بار اول نماز خواند گاوش مرد ، روز دوم نماز خواند الاغش مرد ، روز سوم زنش گفت پیاز نداریم گفت خدا شاهده بلند میشم دو رکعت هم خرج تو میکنم.

به سه نفر آمریکایی و اسراییلی و ایرانی میگن برید یه خرگوش پیدا کنین بیارید . بعد از سه روز هر سه تاشون می آن . به آمریکاییه می گن چطوری خرگوشو پیدا کردی ؟ می گه با ماهواره . به اسرائیلیه می گن تو چطوری پیدا کردی ؟ می گه با استفاده از جاسوسایی که داشتم . به ایرانیه می گن داداش اینی که آوردی که خرسه . ایرانیه به خرسه می گه هر چی پیش من اعتراف کردی به اینا هم بگو . خرسه با گریه زاری می گه به جون مادرم من خرگوشم.


زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن شریک باشند.


یک زن چیزی جز شوهرش نمی خواهد ولی وقتی که به او رسید همه چیز میخواهد.

شعار انتخاباتی غضنفر

1- انتقال برج میلاد به غضنفر آباد

2- لوله کشی نوشابه به درب منازل

3- افزایش امامزاده ها به سه برابر

4- مسقف کردن کل شهر

5- احداث اتوبان غضنفر آباد به نیویورک

6- افزایش شبهای جمعه



یارو سوار ماشین بوده، نامزدش رو هم  سوار کرده بوده. دختره می گه: چشمات مال منه، قلبت مال منه، عشقت مال منه... یه دفعه یارو توقف می کنه، دختره رو پیاده می کنه، می گه: اگه بخوای همین جوری پیش بری حتماً می گی این ماشین  هم مال توه!


یارو دستش شکسته بوده، میره دکتر، دستشو گچ می گیرن. از دکتر می پرسه: آقای دکتر! بعد از اینکه گچ دستمو باز کنم آیا می تونم سنتور بزنم؟ دکتر می گه: البته، حتماً. یارو می گه: چه عالی! چون قبلاً نمی تونستم!



یک روز راننده تاکسی از مسافرش میپرسه:آقا ببخشید شما ژاپنی هستید
اون میگه نه
بار دوم ازش مپرسه شما ژاپنی هستید
بازم میگه نه
بارسوم بازم میپرسه
یاروه از کوره در میره میگه آره
راننده تاکسی میگه
به قیافت نمیاد



رمز موفقیت 2 کلمه است: تصمیم درست. رمز گرفتن تصمیم درست 1 کلمه است: تجربه.رمز کسب تجربه 2 کلمه است: تصمیم نادرست.

سریال ترکی Menekse ile Halil(بنفشه و خلیل)

 

ژانر : رمانتیک ، درام

تعداد قسمت ها : ۳۶

شبکه پخش : Kanal D

دوره پخش : ۲۰۰۷ – ۲۰۰۸

تولید شرکت : Ay Yapim

کارگردان : Uluc Bayraktar

بنفشه (Sedef Avci)و خلیل (Kivanc Tatlitug) در یک محل با هم همکار هستند و همدیگر را خیلی دوست دارند. خلیل یک جوان رومانییایی هست و رازی در دل خود دارد که حتی

نمی تواند به بنفشه بگوید از طرفی بنفشه یک دختر ترکیه ای هست که در خانواده ای محافظه کار زندکی می کند.

 

بنفشه رابطه اش با خلیل را به خاطر پدرش و خانواده اش که عقاید خود را دارند از آن ها پنهان می کند.

پدر بنفشه یعنی حسن بنفشه را مجبور می کند با یکی از هموطنان خود یعنی مصطفی ازدواج کند و این شروع یک ماجرای بسیار زیبای عاشفانه هست

که توصیه می کنیم دیدن این سریال زیبا رو از دست ندهید.

 

سریال ترکی Unutulmaz

 

هارون (Serhan Yavas) پسری است ثروتمند و موفق در امور تجاری و دفتر تجاری پدرش فیاض(Fikret Hakan) را اداره می کند . ملدا (Sinem Oztufan) منشی شرکت فیاض هست و فیاض او را برای ازدواج با پسرش بسیار مناسب می داند.

در طرف دیگر هارون عاشق دختری دیگر به نام ادا  (Ozlem Yilmaz) هست و او را دوست دارد و با او روابط عاشقانه و رمانتیکی دارد تا اینکه پدرش از هارون می خواهد تا با ملدا ازدواج کند و هارون ناچار این قضیه را می پذیرد تا


تا اینکه هارون همراه خانواده اش به خواستگاری ملدا می رود و یک تراژدی در مراسم رخ می دهد .ملدا و ادا خواهر هستند و هارون را بهت زده می کند اما ادا هیچ چیز را به روی خود نمیاورد مثل اینکه هارون را نمی شناسد و عادی رفتار می کند اما


ادا عشق خود را به خاطر شادی خواهرش فدا می کند اما نمی داند که از هارون باردار هست و داستان ادامه می یابد تا این که ادا متوجه می شود از هارون باردار هست و دیگر نمی تواند نقش بی تفاوتی را بازی کند


در این سریال شاهد یک مثلث عشقی بین دو خواهر هستیم که داستانی بسار زیبا و رمانتیک دارد . دیدن این سریال زیبا رو به شما توصیه می کنیم.

 

 

سریال ترکی fatmagülün suçu ne (گناه فاطمه گل چیست؟)

فاطمه گل(با بازی   Beren Saatبازیگر نقش بهتر در عشق ممنوعه) دختر ساده و بی تکلفی است که بعد از فوت پدر و مادرش همراه با برادرش  در شهر توریستی چشمه(Cesmeواقع در غرب ترکیه (زندگی می کند.

 

. فاطمه گل که به مصطفی(با بازی Firat Celik)دلبسته است می خواهد تا هر چه سریعتر با او ازدواج کند تا هم از دست زن برادرش رهایی یابد وهم غم فقدان پدر ومادر را به فراموشی بسپارد

 

ولی آزار و اذیت  او توسط چهار نقر مسیر زندگی او را به طور کامل عوض میکند در حالی که مصطفی دیگر حاضر نیست با او ازدواج کند او مجبور میشود تا به عقد کریم( یکی از چهار نفر با بازی Engin Akyurek) در آمده وهمراه با او به استانبول برود

ولی این پایان داستان نیست در حالی که فاطمه گل با شروع یک زندگی جدید در استانبول در پی  فراموش کردن گذشته تاریک خود است ورود دوباره مصطفی به استانبول همه چیز را عوض میکند.

 

(خیلیا پرسیدن این سریال توی چه شبکه ای پخش میشه:

در شبکه atvدر ماهواره ترک که به زبان ترکی پخش میشه البته در شبکه mbc4در ماهواره عرب هم پخش میشه

در ضمن میتونین به سایت رسمی این سریال Fatmagül'ün Suçu Ne?برین و عکس های بیشتری از این سریال رو ببینید)

 

سریال ترکی Ezel

 

سریال اکشن Ezel

 

سریال Ezel

ژانر: اکشن،جنایی

تعداد  قسمت ها: ۵۹ قسمت

شبکه:ATV , Show TV

سالهای پخش: از شهریور۸۸

خلاصه داستان:

عمر(با بازیIsmail Filiz) به عنوان مکانیک زندگی سطح پایین ولی بی دغدغه ای دارد وی که بعد از ملاقات با ایشان (با بازیCansu Dere)به او علاقمند شده است بعد از پایان خدمت سربازی به او پیشنهاد ازدواج میدهد

ولی روز بعد از خواستگاری عمر به جرم قتل و سرقت مسلحانه دستگیر میشود در حالی که دو دوست مورد اعتماد وی علی (با بازیBaris Falay) و چنگیز (با بازیCansu Dere) با همدستی ایشان که به عمر خیانت کرده است  به همراه میلیون ها دلار پول فرار میکنند

عمر که محکوم حبس شده است در زندان  با رامیز(با بازیTuncel Kurtiz ) آشنا میشود رامیز که یکی از سرکردگان مافیاست از عمر حمایت میکند  و زندگی عمر وطرز تفکرات او را متحول میکند،بعد از ۸ سال حبس عمر به کمک رامیز و با ایجاد یک شورش از زندان فرار میکند

در حالی که همگان میپندارند عمر در این شورش جان خود را از دست داده است،او با انجام عمل پلاستیک(بعد از عمل با بازیKenan Imirzalioglu )در پی گرفتن  انتقام خیانت از ایشان و دوستانش است

بازیگران:

Kenan Imirzalioglu در نقش ازل

Cansu Dere در نقش ایشان

Yigit Ozsener در نقش چنگیز

Baris Falay  در نقش علی

Tuncel Kurtiz  در نقش رامیز

Sedef Avci  در نقش بهار

 

سریال ترکی Ask ve Ceza (عشق و جزا)

 

سریال عاشقانه عشق و جزا

 

ژانر:عاشقانه

تعداد قسمت ها:62 قسمت

شبکه:کانالAtv

سالهای پخش: از ۱۳۸۸

خلاصه داستان:

یاسمین(با بازیNurgul Yesilcay) دختری ۲۵ ساله که در یم شرکت تبلیغاتی کار میکند،قصد دارد با مهمت (با بازیCaner Kurtaran) ازدواج کند ولی یک هفته قبل از ازدواج او می فهمد که نامزدش به او خیانت کرده است

 

،بعد از این خیانت یاسمین اعتقادش به عشق،معصومیت و ازدواج از دست میدهد وبه بودروم برمیگردد تا با مادرش زندگی کند،یاسمین در کلوب شبانه مردی به نام ساواس(با بازیMurat Yildirim) را ملاقات میکند که او را بشدت تحت تاثیر قرار میدهد

یاسمین یک شب را با ساواس میگذراند ولی روز بعد ساواس را ترک میکند در حالی که یک گردن بند از خود به جا گذاشته است،این دیدار عاشقانه زندگی آنها را بشدت تحت تاثیر قرار میدهد

 

بازیگران:

Nurgul Yesilcay  در نقش یاسمین

Murat Yildirim در نقش  ساواس

Caner Kurtaran در نقش  مهمت

سریال ترکی  Gönülçelen(گل فروش)

 

 

ژانر:رمانتیک،کمدی

شبکه:ATV

مراد (با بازی Cansel Elcin) یک موزیسین جوان است که بعد از سالها زندگی و  کسب موفقیتهای بسیار در خارج از کشور به زادگاه مادری خود استانبول باز میگردد

 

. مراد که بعد از سالها به استانبول بازگشته هنگام گشت و گذار با دوستش لونت (با بازی Onur Saylak ) به طور اتفاقی  حسرت را ( با بازی Tuba Buyukustun دختر گلفروشی که از راه آوازه خوانی و دست فروشی امرار معاش میکند) ملاقات میکند


،مراد که با شنیدن صدای دلنشین حسرت  به استعداد  خوانندگی او پی میبرد با دوستش شرط می بندد که این دختر کولی را به خواننده ای مشهور تبدیل کند


این شرط بندی ساده مسیر زندگی موزیکدان جوان و دختر گلفروش را تغییر میدهد. مراد و حسرت که از دو طبقه اجتماعی  متفاوت هستند  در طول دوره آموزش  سخت به هم دل میبندند



 

بازیگران

Tuba Buyukustun در نقش حسرت

در نقش مراد Cansel Elcin

در نقش لونتOnur Saylak

در نقش نسرینAyda Aksel

سریال ترکی Aski memnu(عشق ممنوعه)

 

ژانر: عاشقانه

تعداد  قسمت ها: ۷۹ قسمت

شبکه: کانالD

خلاصه داستان:

این سریال که اقتباسی از رمان مشهور عشق ممنوعه نوشته خالد ضیا اوشاکلیگیل (Halit Ziya Uşaklıgil) است روایتگر داستان دخترخانواده یراوغلو به نام بیهتر (با بازی Beren saat) است که بعد از مرگ پدرش به خواستگاری پیرمردی هوسران به نام عدنان (با بازی selçuk yöntem) پاسخ مثبت میدهد


عدنان با دو فرزند ویک برادر زاده ی نا تنی (بهلول با بازی Kıvanç Tatlıtuğ) پذیرای بیهتر می شوند داستان واقعی از جایی شروع میشود که بیهتر بعد از ورود به خانه عدنان سخت به بهلول دل میبندد از سوی دیگر نیهال دختر عدنان (با بازی Hazal Kaya) نیز دل در گرو بهلول دارد

.

ماجراهای عاشقانه این سریال بسیار پیچیده است بطوری که راننده شخصی نیهال نیز عاشق او شده است وخدمتکار خانه نیز به این راننده دل بسته است.

 

سریال ترکی asi(عاصی)

ژانر: عاشقانه

تعداد  قسمت ها: ۷۲ قسمت

شبکه: کانالD

خلاصه داستان:

مرد جوان ثروتمندی بنام دمیردوغان(با بازیMurat Yildirim)به همراه دوست خود کریم بعد از سالها دوری به زادگاه خود آنتاکیا باز میگردد،منطقه ای که  عاصی(با بازیTuba Büyüküstün) و خانواده اش(خانواده کوزجواغلو) برای سه نسل متوالی مالک زمینهای مرغوب آن بوده اند

سالها قبل مادر دمیر ( که به طرز مشکوکی خود را در رودخانه ای در همان حوالی غرق کرده است )وسهیلاعمه دمیر در این اراضی کار میکرده اند،دمیر در حالی به  آنتاکیا برمیگردد که نسبت به مرگ مادر خود مشکوک است

دمیر بعد از ملاقات با خانواده کوزجواغلو به عاصی دل میبندد ولی غرور این دو باعث کمرنگ شدن عشق میان آنها میشود،از سویی با ورود عمه دمیربه روستا رازهای جدیدی از رابطه بین دو خانواده را آشکار میسازد

، این قصه ادامه دارد تا اینکه شخصی به نام علی( با بازیKanbolat Gorkem Arslan) وارد روستا میشود و او نیز عاشق عاصی می شود و کدورتهایی را بین عاصی و دمیر ایجاد میکند و باعث سوء تفاهماتی میان آنها می شود ، علی به عاصی پیشنهاد ازدواج می دهد و عاصیبه خاطر لجبازی با دمیر قبول می کند….



اما طبق اتفاقاتی عاصی و دمیر غرور خود را کنار گذاشته و به عشق هم اعتراف می کنند و ازدواج می کنند اما بعد از ازدواج علی که از دمیر زغم خورده و عشقش را از دست داده برای خراب کردن زندگی این دو عاشق نقشه هایی می کشد که در پی یکی از این نقشه ها که با مرگ خواهر دمیر هست عاصی از دمیر طلاق می گیرد و دمیر شهر را ترک می کند و عاصی بچه خود را پنهانی به دنیا میاورد .

۵ سال بعد که دمیر بنا به دلایلی دوباره به شهر بر می گردد در حین ورود با دختر کوچکی آشنا میشود که دختر عاصی و دمیر هست اما دمیر ابتدا این موضوع را نمی داند و بعد از مدت ها تحقیق به این مسئله پی می برد و با نزدیک شدن به آسیه دخترش می فهمد که زندگی خود را به خاطر غرورش خراب کرده و دوباره اعتراف می کند که بدون عاصی نمی تواند زندگی کند و…. بسیاری اتفاق جالب و شیرین و رمانتیک در این سریال زیبا که دیدنشو بهتون پیشنهاد می کنیم

سریال ترکی Firtina(طوفان)

سریال بسیار زیبا و عاشقانه Firtina


 

علی(Murat Yıldırım)  پسر خوشتیب هست که دریک روستا در کنار دریای سیاه بدنیا آمده و در رویا زندگی می کند و دوست دارد پولدار شود.


حسن پدر علی که می بیند علی سر به هوا شده تصمیم می گیرد از راه بدست آوردن گنج که خودش نقشه اش را کشیده و علی به ان علاقمند هست علی را به قول معروف آدم کند.


و زینب (Burçin Terzioğlu) دختر پولداری هست که حسن علی را تشویق به ازدواج با او می کند که همه ی پسرها ارزو دارند با او ازدواج کنند و علی را وارد یک بازی عشقی می کند.

 

 

در ظاهر شبنم اما در دل...

 

انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.

 

دختر بودن یعنی ...(طنزه ها!!!!!!)

دختر بودن یعنی ...

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!

دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!

دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی ...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و خاله و عمه ت هستن

دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!

دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!

دختر بودن یعنی دخترو چه به رانندگی؟

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی!

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن!

دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه!

 

دختر بودن یعنی شنیدی شوهر سیمین واسه ش یه سرویس طلا خریده 12 میلیون؟

 

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم؟!

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا...

دختر بودن یعنی برو تو ، دم در وای نستا!

دختر بودن یعنی لباست 4 متر و نیم پارچه ببره!

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم!

دختر بودن یعنی کجا داری میری؟!

دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم!

دختر بودن یعنی کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف میزدی؟!

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی!

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس کشیدن!

 

 

پسر بودن یعنی ...(طنزه ها!!!!!!!!!)

پسر بودن یعنی ...

پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن

پسر بودن یعنی کادو خریدن برای جی اف

پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می کنی

پسر بودن یعنی پس کی دفترچه آماده به خدمت می گیری

پسر بودن یعنی به زور سیکل داشتن

پسر بودن یعنی بابا پس کی میری برام خاستگاری

پسر بودن یعنی مثل خر حمالی کردن

پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد

پسر بودن یعنی چرا کار نمیکنی ... جون بکن دیگه

پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین که ...

پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن

پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی

پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته

پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن

پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپایی

و اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه...

 

 

تساوی حقوق زن و مرد

 

 

 

 عدم تساوي حقوق زن و مرد تنها افسانه است بلكه خانومها خيلي مقدم تر هستند.

براي مثال:

زن و شوهر

زن و مرد

عروس و داماد

مرغ و خروس

جدا تا حالا شده اين تركيبها رو بر عكس بگيد اصلا انگار خنده دار ميشه اگه مثلا بگيد شوهر و زن!!!

تازه اگه به عبارت جشن ازدواج دقت كنيد علي رغم اينكه تمام هزينه ها رو داماد بيچاره مي ده بازم مي گيم بريم عروسي!