از سخنان زیبای دکتر شریعتی

 

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

 

 دكتر شريعتي

 

حالا یه شوخی با مکانهای مختلف!

 

دم دکه ای

-آقا یه پاکت سرطان اولترا لایت می خواستم!



مطب دکتر زیبایی

-آقا از این دماغا که روش برچسپ داره چنده؟!



بنگاه معاملاتی

-یه خونه می خواستم که از مال مهناز خانوم بزرگتر باشه!



بوتیک بالاشهر

-آقا از این لباسا می خوام که باهاش پول آتیش می زنن!



سوپر مارکت

-دو پیک چیپس و ماست می خواستم!



نونوایی

-آقا دویست گرم جوش شیرین بده... یخورده هم خمیر قاطیش کن!



نمایشگاه ماشین

-یه ماشین می خوام که دخترا سوارش بشن!



مانتو فروشی

-آقا روزی بیست تا تیکه می خوام بشنوم... چند می شه؟!



گل فروشی

-اندازه یک ساعت داد و بیداد و چهار تا فحش... گل بهم بده!



فست فود

-سه تا کلسترول و چربی خون می خواستم!

فروشنده: ناراحتی کبدی هم میل دارین؟

-آره دو تا هم ناراحتی کبدی!

فروشنده: پوکی استخوانتون چه رنگی باشه؟!

-مشکی!



رستوران بسیار لوکس

-دو پرس غذای متوسط بکنین توی پاچه م لطفاً... تا من چند لحظه کوتاه احساس مهم بودن بکنم.

 

 

عجیب ترین و جالب ترین معادله های جهان = حتما باید بخونید(طنزه!!!!!!!)

   
معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه

معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

نتیجه گیری:
از معادلات
۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی
۱:
مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و

فرض منطقی
۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند

مداد قرمز




معلم گفت: بنویس سیاه و پسرک ننوشت معلم گفت: هر چه می دانی بنویس و پسرک گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املائ آن را نمی دانی؟ و معلم عصبانی بود سیاه آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود.

معلم سر او داد کشیدو پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبیدو پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سکوت کرد

معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس

گفتم هر چه می دانی بنویس

و پسرک شروع به نوشتن کرد ( کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بودچشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است. قفل در خانه مان سیاه است.) بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس

و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد. گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشین

پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست

معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و تمام شاگردان با مداد سیاه در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند

اما پسرک مداد قرمزی برداشت و از آن روزمشقهایش را با مداد قرمز نوشت

معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت.

و پسرک می دانست که :

قلب معلم هرگز سیاه نیست




به امید اینکه قلبتون همیشه همیشه از شادی و خوشی و سلامتی و ایمان پر پر پر پر پر ... باشه.

یک بسته وینستون لطفا"

 

هاله لبخند قشنگی می زد

پا به پای پدرش می آمد

تا رسیدند به دکانی که

داشت از نشریه تا آلوچه

دخترک که چشم تماشا بگشود

روی هر چیز که آنجا بود

تا نگاهش به کتابی افتاد

زود آوای خریدن سر داد

پدرش گفت ندارم پولی

پس مکن صحبت نا معقولی

منطقی باش عزیزم یک کم

اینهمه نق نزن و باش آدم

دختر با ادب و فهمیده

هر چه را دید نمی خواهد که

بعد رو کرد به آقا هومن

گفت یک بسته وینستون لطفا"

شوخی با دانشجو ها پزشکی و دکترای اینده



مَلَکُ الموت رفت پیش خدا

گفت : سُبحانَ رَبّیَ الاعلی

دکتری هست در فلان کوچه

من یکی قبض و او کُنَد صد تا

یا بفرما که قبض روح کنم

یا مرا شغل دیگری فرما !


آدم های بزرگ و کوچک

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

                         

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

 

 

کاش اولین روز دبستان بازگردد

کاش اولین روز دبستان بازگردد

 کودکی ها شاد وخندان بازگرد
 

 

 

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند 

یادگاران کهن ماناترند

 

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

 

روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 

 

منبع: http://rira1985.blogfa.com

 

 

Let's try always to keep this thought in mind

 

این می تونه یه لکچر مفیدم برای شما باشه

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let's try always to keep this thought in mind:

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used,People are to be loved.

 

مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند

Watch your thoughts; they become words.

 

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

Watch your words; they become actions.

 

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

Watch your actions; they become habits.

 

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

Watch your habits; they become character

 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

 

The best moment of life in view of Charley Chaplin

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach

 آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a

vacation.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 To go for a vacation to some pretty place.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that

the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 To clear your last exam.

آخرین امتحانت رو پاس کنی

 To receive a call from someone, you don't see a

lot, but you want to.

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

  To find money in a pant that you haven't used

since last year.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده

نمی کردی پول پیدا کنی

 To laugh at yourself looking at mirror, making

faces.. 

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری وبهش بخندی !!!

 Calls at midnight that last for hours.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

  To laugh without a reason.

بدون دلیل بخندی

  To accidentally hear somebody say something good

about you.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep

for a couple of hours.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

 To hear a song that makes you remember a special

person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شمامی یاره

To be part of a team.

عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنی

 To feel butterflies!

In the stomach every time

that you see that person.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

  To pass time with

your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

  To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 See an old friend again and to feel that the things

have not changed.

یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید وببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

To laugh .......laugh. ........and laugh ......

remembering stupid

things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****

وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.

(چارلي چاپلين)

 

 

منبع : sokouteshabekavir.blogfa.com

اموخته ام که..

  

 

بیایم برای یکبار هم که شده این جمله هارو فقط نخونیم و توی زندگیمون به کار ببریم

 

 

 

اموخته ام که... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه!ساعت خريد ولي زمان نه،، مي توان مقام خريد ولي احترام نه مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه!

 

آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي!

 

آموخته ام  که... مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است!

 

آموخته ام  که... هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت!

 

آموخته ام  که... هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم!

 

آموخته ام  که... مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم!

 

آموخته ام  که... گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي!

آموخته ام  که... راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

 

آموخته ام  که... زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند!

 

آموخته ام که ...  پول شخصيت نمي خرد!

 

آموخته ام  که... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند!

 

آموخته ام که...  خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم!

 

آموخته ام که...  چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد!

 

آموخته ام  که... اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان!

 

آموخته ام  که... وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد!

 

آموخته ام  که... هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم!

 

آموخته ام  که... زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم!

 

آموخته ام که...  فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد!

 

آموخته ام که ...  آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم!

 

آموخته ام  که... لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد!

 

 

 

 

منبع: http://topolyy.blogfa.com 

 

 

چرا؟...

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین کسی هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.  

 تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت:میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی!...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست ودیگر هیچ چیز نفهمید...  

 چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!...                                                                             

دختر نامه را برداشت،اثری از اسم روی پاکت نامه دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته بود:سلام عزیزم.الان که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم...پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم...امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.عاشقم تا بینهایت. 

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم.

شعر فوق العاده طنز تقدیم به دختران ترشیده!!!

 


دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

...
بگذریم از مابقی ماجرا!

 



 

حالا چندتا لطیفه

 


مردی برای یافتن مادر زن در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که نوشته شده بود: می توانید مادر زن مرا بگیرید


اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،
رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده !
برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده !!!



نصیحت غضنفر به پسرش : هیچ وقت زن نگیر و به پسرت هم بگو زن نگیره !!!



حیف نون چند روز پشت سر هم می رفت گچ سوسک کش می خرید. مغازه دار ازش می پرسه چرا اینقدر گچ سوسک کش می خری؟ حیف نون می گه: آخه هرچی اینا رو پرت می کنم به سوسکها نمی خوره!




حیف نون آرپیجی رو بر عکس گذاشته بوده روی شونش. شلیک می کنه، بر می گرده می بینه همه ی خودی ها مُردن! می گه ببین خودی ها رو که این جوری کرده با دشمن چه کار کرده!




پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…



حیف نون باباش می میره. بهش می گن مراسم نمی گیری؟
می گه نه، به جاش می ریم مشهد!



حیف نون به اتاق رئیسش رفت و گفت: آقای رئیس! من برای ازدواج دو روز مرخصی می خوام.
رئیس گفت: شما که یک هفته تعطیلی داشتین چرا ازدواج نکردین؟
حیف نون گفت: آخه نمی خواستم تعطیلاتم رو خراب کنم!


به حیف نون می گن به زنبورهایی که از کندو محافظت می کنن چی می گن؟
حیف نون می گه: خسته نباشید!



اولین دوره المپیک غضنفر ها، موسوم به "غضنفرمپیک" با رشته های زیر آغاز شد:

شنای با مانع - کشتی پروانه - پرش روی نیزه - شیــــــــــرجه روی چمن- اسب سواری با سگ




دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن. کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم



به یک نفر میگن دو تا حیوان دوزیست نام ببر . میگه:قورباغه به همراه برادرش




به حیف نون میگن: اگه دنیا رو بهت بدیم چی کار می کنی؟ می گه: خفه شو خودم زن دارم




یارو لنگ بوده با کشتی میره سفر...وقتی برمیگرده رفیقش میگه: خب سفر خوش گذشت؟؟
میگه: نه بابا همش استرس داشتم هی می گفتن لنگرو بندازین تو آب!!!




یارو میره خواستگاری. ازش می پرسن چه کاره ای؟ روش نمیشه بگه قصاب،میگه: لوازم یدکی گوسفند دارم









دردسر عشق زیاد



در زمان های قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 5868199-666 دختر ها را ضایع میکرد . پیتزا کفش روی این موضوع کار می کرد که :

یه روزی یه دختر پسری بد جوری عاشق هم بودند یه جورایی در حد تیم ملی یکم بیشتر !!! که حتی حاظر بودنند جونشونا برا هم دیگه بدنند .
پسره روش نمیشده بیاد خواستگاری دختره چون از بابا دختره مثل سگ می ترسیده !!!!
خلاصه پسره انقدر خر بازی در می یاره و لفطش میده که دختره به خاطر کار باباش میره خارج و یه دو سه سالی فقط با هم اس ام اس بازی می کردنند .
تا این که انقدر دختره موخ باباشا می خوره و قور قور میکنه که باباش میفرستدش ایران .
یه یک ماهی هم الاف و آواره خیابونا بوده و دونبال پسره میگشته تا اینکه دیگه پولش تموم میشه و مجبور میشه که شبها زیر پل ها یا تو پارکا توی کارتون بستنی بخوابه و خلاصه با کلی بد بختی پسره را پیدا می کنه !!!
با هم تو همون پارکی که دختره شبها تو کارتون بستنی می خوابیده قرار می زارند .
دختره میره سر قرار ولی می بینه که پسره نیستش یه 2_3 ساعتی علاف می شینه تا پسره بیاد ولی پسره نمی یاد !!!
دختره میره در خونه پسره و از نه نه پسره سراقشا می گیره مامانش هم میگه همین حالا راه افتاده دختره دوباره میره پارک و می بینه پسره نیست !!! یکم صبر می کنه و دوباره میره در خونه پسره و نه نش میگه که اومد و رفت !!!
دختره بر میگرده پارک و دوباره صبر می کنه و حی صبر می کنه صبر میکنه !!! هرچی صبر مکنه پسره نمی یاد یه یاد داشت برا پسره می زاره و می ره در خونه پسره !!!
این قضیه حدود 100دفعه تکرار میشه تا دیگه معمور های پارک به دختره و پسره شک میکنند و زنگ میزنند اماکن !!!
اماکن مییاد و دختره میگره دختره و میزنه زیر گریه و همون جا شروع میکنه مو هاشا کندن و گریه زاری کردن !!!
جالب اینجاست که پسره هم همین طور بوده و داشته همین کار را تکرار می کرده وقتی برای آخرین بار می یاد پارک از دور وقتی می بینه پلیس به دختره گیر داده می ترسه و فرار می کنه . وقتی که داشته فرار می کرده یه ماشین میزنه بهش !!! (( البطه زیاد چیزیش نمیشه یکم حالش بد میشه که می برندش سرد خونه و از اون ور هم بهشت زهرا ))


نکته اخلاقی:

یادتون باشه هیچوقت هیچوقت هیچوقت میوه هارو نشسته نخورید

 

 


 

شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم

 


وقتی که سایت یا وبلاگی را فیلتر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:


مشترک گرامی، بابا فیلتره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون
F5 صاب‌مرده بردار دیگه !
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی !
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ !
مشترک گرامی دست نزن جیزه، دِهَه !
مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این‌ورا رد شی با دفعهِ قبل می‌شه دوبار !
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق‌مون رو نداده، به‌ت پس می‌دم !
مشترک گرامی، فیلترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم !
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی !
مشترگ گرامی دیگه‌ای نبود، نفس‌کِش.......


یک داستان بلند ولی طنز

 

اگه حالشو دارین حتما بخونیین



مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید:

ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟


زن با عشوه گفت: نه ... ولی.

و پیش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.

زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، که چی؟

مرد گفت: چون شما فکر می‌کردین که شبیه «شارون استون» هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.

زن دوباره عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که، والده من یه همچی تصوری راجع به خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...

زن فریاد کشید: اصلا به تو چه که من چه تصوری دارم.
و کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد.


مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش ادامه دهد. اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده بودند، ترجیح می‌دادند دعوا ادامه پیدا کند.

یک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.

دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! [و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد].

و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله می‌گرفت، فریاد کشید: هرچی از دهنت دربیاد، می‌گی و بعد هم مثل گاو سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟

یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان که به دنبال مرد می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌کشید، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیکه کثافت.



*****


در کلانتری پیش از آن‌که افسر نگهبان پرسشی بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاکی‌ام. به من اهانت کرده.

افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟

مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم که شما شبیه «شارون استون» نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه می‌کرد.

زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.

افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه که من شبیه کی هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟

مرد گفت: شما اکواین؟

افسر نگهبان گفت: اکو چیه؟

مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار می‌کنه.

افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌کنم. چطور می‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر می‌کرد، سوفیا لورنه. آن‌قدر طول کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد. دیروز اتفاقا کلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شکایت مشابهی.

افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و برگه‌های بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها کار هر روز شماست.

مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.

البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم. بعضی‌ها فکر می‌کنن «مارلون براندو» هستن، بعضی‌ها فکر می‌کنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه‌ها نیست...


زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاک کرد و در حالی که آینه را در کیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد که به دام افتادی.

افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی‌ناپذیر بروبچه‌ها.

زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.

افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.

سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.



مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتریش هم رفتم. به هیچ‌کس هم بدهکار نیستم.

افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه.

و کاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس.

مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.





تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بکوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه [ممکن است عده‌ای اشکال بگیرند که در سال 1356 هنوز موبایل اختراع نشده بود. اشکال وارد است. این بخش بعدا به داستان اضافه شده است].

زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی همین هم بنویسین کفایت می‌کنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟

افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین، اشکال نداره.

مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.

افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟

مرد گفت: می‌خواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم، اینه که...

افسر نگهبان گفت: نه، اشکالی نداره.

و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟

و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام که شبیه «شارون استون» نیستین.

و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما کرده‌ام، بگین.

زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.

مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌های دیگه که حالا بعد من در شکایتم مطرح می‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟



افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حکم می‌ده.

مرد پرسید: در مورد این‌که ایشون به «شارون استون» شباهت داره یا نداره قضاوت می‌کنن؟


و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.

افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌کنن.


و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده. شما امشب اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.

مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خیلی هم بی‌شباهت به «شارون استون» نیستین.
زن گفت: واقعا می‌گین؟!


مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!

زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم یه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببینم خودش چی میگه.

مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌کنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من می‌خوام شکایتمو پس بگیرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.


افسر نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.

زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرف‌نظر کنم...؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی می‌شه؟!

مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.

افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش می‌کنم.

مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالی که کاغذها را پاره می‌‌کرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما شبیه «شرلوک هلمز» نیستین؟!






نتیجه اخلاقی : آقا سرتو بنداز پایین از خیابون رد شو
چیکار داری که کی شبیه کی هست یا نیست

وال...

اگه عاشق کسی شدی .........(یه کم طنزه!!!!)




اگه عاشق کسی شدی ...........

Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
شکسپیر:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره
اگه برگشت که ماله توئه
اگر برنگشت، سم که داری، خودتو بکش!

Optimist:
If you love someone,
Set her free....
Don't worry, she will come back.
خوشبین:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره....
نگران نباش، حتماً بر می گرده

Suspicious:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, ask her why.
شکاک:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره....
اگه برگشت، ازش بپرس چرا
Impatient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back within some time forget her.

ناشکیبا:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه تو یه مدتی برنگشت، فراموشش کن

Patient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:
If you love someone,
Set her free....
If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat
خوشگذران:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
وقتی برگشت، اگه هنوز عاشقش هستی،
دوباره ولش کن بره
دوباره....

C++ Programmer:
If (you-love (m_she))
m_she.free ()
If (m_she == NULL)
m_she = new CShe;



برنامه نویس
C++

Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free
In fact, all living creatures deserve to be free!!

فعال دفاع از حقوق حیوانات:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:
If you love someone,
Set her free
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....
وکلا:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
بند 1-
a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقی دوم از
" قانون آزادی ازدواج" به طور صریح می گوید که ... .

Bill Gates:
If you love someone,
Set her free
If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.
بیل گیتس:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، من فکر می کنم که می تونیم برای نصب مجددش یه هزینه هایی رو پرداخت کنیم
البته بهش بگو که باید خودشو بهتر کنه
Biologist:
If you love someone,
Set her free
She'll evolve.
زیست شناس:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
حتما" متحول می شه!

Statisticians:
If you love someone,
Set her free
If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.
آمارشناسان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زیاده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزیع
Weibull و رابطه شما غیر محتمله !


Salesman:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT".
فروشنده:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدی!"



Schwarzenegger's fans:
If you love someone,
Set her free
SHE'LL BE BACK!
طرفداران آرنولد:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
"حتماً بر می گرده"

Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!
نماینده بیمه:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش برنامه رو نشون بده،
اگه برگشت، ثبت نامش کن،
اگه برنگشت، پی گیرش شو و هیچ وقت بی خیال نشو

Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فیزیکدان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، این قانون جاذبه است
اگه برنگشت، یا مقدار اصطکاک بیشتر از نیروی جاذبه است، یا زاویه برخورد بین دو جسم در زاویه مناسب تنظیم نشده.

Mathematician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),
If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.
ریاضیدان:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت که 1+1 = 2 (خیلی ساده اس)
اگه بر نگشت،
Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)
که
c مقدار ثابت زمان بی نهایت بازگشته.

Nowadays' style:
If You Love Someone,
Set it free
If It Comes Back, It is yours
If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL
مدل امروزی:
اگه عاشقه کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، که مال توئه!
اگه برنگشت پیداش کن و بکشش!! یا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غیر قانونیه

If you love someone
WHY IN THE FIRST PLACE SET
HER FREE???
CARELESS IDIOT!!!
اگه عاشقه کسی شدی،
برای چی اصلاً ولش می کنی بره؟؟!!
خنگه خدا!





کشیش و پسر


کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:

یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .



کشیش پیش خود گفت :

« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .  

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد !  »

حالا چند تا شوخی با اشعار معروف فارسی



کبوتر با کبوتر باز با باز . . . . . گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز




یکی از بزرگان اهل تمیز . . .... . . از ترس زنش رفت زیر میز




شنیدم از نیک مردی فقیر . . . . . که موشی پرید توی ظرف پنیر




بنی آدم اعضای یکدیگرند . . . . . سرِ یک قران پول به هم می پرند




اگر داری تو عقل و دانش و هوش . . . . . برو دیپلم بگیر فالوده بفروش




تو کز محنت دیگران بی غمی . . . . . بخور جای من جان من شلغمی




تو نیکی می کن و در دجله انداز . . . . . خودم شیرجه میرم درش میارم




هرچه از دوست می رسد نیکوست . . . . . آب شلغم بهتر از آب کدوست




میازار موری که دانه کش است . . ..... . . که شلوار زیرش بدون کش است




سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز . . . . . مرده آنست که مشتش بزنی جم نخورد




میازار موری که دانه کش است . . . ... . که جدش در آمریکا هفت تیر کش است




یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش . . . . . از بس که ننر بود سپردم به ننش !




دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند . . . . . سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند



لطیفه

 

به غضنفر میگن برای خمیر دندون پونه اگهی بساز می گه خمیر دوندونه پونه چشم رو نمی سوزونه


غضنفر برای بار اول نماز خواند گاوش مرد ، روز دوم نماز خواند الاغش مرد ، روز سوم زنش گفت پیاز نداریم گفت خدا شاهده بلند میشم دو رکعت هم خرج تو میکنم.

به سه نفر آمریکایی و اسراییلی و ایرانی میگن برید یه خرگوش پیدا کنین بیارید . بعد از سه روز هر سه تاشون می آن . به آمریکاییه می گن چطوری خرگوشو پیدا کردی ؟ می گه با ماهواره . به اسرائیلیه می گن تو چطوری پیدا کردی ؟ می گه با استفاده از جاسوسایی که داشتم . به ایرانیه می گن داداش اینی که آوردی که خرسه . ایرانیه به خرسه می گه هر چی پیش من اعتراف کردی به اینا هم بگو . خرسه با گریه زاری می گه به جون مادرم من خرگوشم.


زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن شریک باشند.


یک زن چیزی جز شوهرش نمی خواهد ولی وقتی که به او رسید همه چیز میخواهد.

شعار انتخاباتی غضنفر

1- انتقال برج میلاد به غضنفر آباد

2- لوله کشی نوشابه به درب منازل

3- افزایش امامزاده ها به سه برابر

4- مسقف کردن کل شهر

5- احداث اتوبان غضنفر آباد به نیویورک

6- افزایش شبهای جمعه



یارو سوار ماشین بوده، نامزدش رو هم  سوار کرده بوده. دختره می گه: چشمات مال منه، قلبت مال منه، عشقت مال منه... یه دفعه یارو توقف می کنه، دختره رو پیاده می کنه، می گه: اگه بخوای همین جوری پیش بری حتماً می گی این ماشین  هم مال توه!


یارو دستش شکسته بوده، میره دکتر، دستشو گچ می گیرن. از دکتر می پرسه: آقای دکتر! بعد از اینکه گچ دستمو باز کنم آیا می تونم سنتور بزنم؟ دکتر می گه: البته، حتماً. یارو می گه: چه عالی! چون قبلاً نمی تونستم!



یک روز راننده تاکسی از مسافرش میپرسه:آقا ببخشید شما ژاپنی هستید
اون میگه نه
بار دوم ازش مپرسه شما ژاپنی هستید
بازم میگه نه
بارسوم بازم میپرسه
یاروه از کوره در میره میگه آره
راننده تاکسی میگه
به قیافت نمیاد



رمز موفقیت 2 کلمه است: تصمیم درست. رمز گرفتن تصمیم درست 1 کلمه است: تجربه.رمز کسب تجربه 2 کلمه است: تصمیم نادرست.

دختر بودن یعنی ...(طنزه ها!!!!!!)

دختر بودن یعنی ...

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!

دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!

دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی ...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و خاله و عمه ت هستن

دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!

دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!

دختر بودن یعنی دخترو چه به رانندگی؟

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی!

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن!

دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه!

 

دختر بودن یعنی شنیدی شوهر سیمین واسه ش یه سرویس طلا خریده 12 میلیون؟

 

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم؟!

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا...

دختر بودن یعنی برو تو ، دم در وای نستا!

دختر بودن یعنی لباست 4 متر و نیم پارچه ببره!

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم!

دختر بودن یعنی کجا داری میری؟!

دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم!

دختر بودن یعنی کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف میزدی؟!

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی!

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس کشیدن!

 

 

پسر بودن یعنی ...(طنزه ها!!!!!!!!!)

پسر بودن یعنی ...

پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن

پسر بودن یعنی کادو خریدن برای جی اف

پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می کنی

پسر بودن یعنی پس کی دفترچه آماده به خدمت می گیری

پسر بودن یعنی به زور سیکل داشتن

پسر بودن یعنی بابا پس کی میری برام خاستگاری

پسر بودن یعنی مثل خر حمالی کردن

پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد

پسر بودن یعنی چرا کار نمیکنی ... جون بکن دیگه

پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین که ...

پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن

پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی

پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته

پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن

پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپایی

و اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه...

 

 

تساوی حقوق زن و مرد

 

 

 

 عدم تساوي حقوق زن و مرد تنها افسانه است بلكه خانومها خيلي مقدم تر هستند.

براي مثال:

زن و شوهر

زن و مرد

عروس و داماد

مرغ و خروس

جدا تا حالا شده اين تركيبها رو بر عكس بگيد اصلا انگار خنده دار ميشه اگه مثلا بگيد شوهر و زن!!!

تازه اگه به عبارت جشن ازدواج دقت كنيد علي رغم اينكه تمام هزينه ها رو داماد بيچاره مي ده بازم مي گيم بريم عروسي!

 

 

آخرین کلمات

 

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره !

آخرین کلمات یک ملوان : من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم !

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو ؟!

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم ؟!

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا ، باز تیغهء گیوتین گیر کرد !

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم ، سمی نیست !

آخرین کلمات یک خبرنگار : بله ، سیل داره به طرفمون میاد !

آخرین کلمات یک خلبان :  ببینم چرخها باز شدند یا نه ؟  
           
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود !

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی !

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار  :  نخیر تقدم با منه !

آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام  !!!

آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو ؟!

آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره !

آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم !

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم !

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام ، همه اش سه نفرند !

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه ، قاتل شما هستید !

آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است !

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری !

آخرین کلمات یک شیمیدان: این آزمایش کاملاً بی خطره  !

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه !

آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار ! چراغ قرمزه !

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی : من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم !

 

خواستگاری خر (طنزه!!!!!!!!!)



خری آمد به سوی مادر خویش
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات را دوست داری


خر مادر بگفتا ای پسر جان
تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بین این همه خرهای خوشگل
یکی را کن نشان چون نیست مشکل


خرک از شادمانی جفتکی زد
کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت


خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن


به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش
یه افسار طلا با پول نقدش


خریداری نمودند یک طویله
همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید
وصال عقد ایشان را نمایید


دوشیزه خر خانم آیا رضایی
به عقد ایشان در نمایید
یکی از حاضرین گفتا به خنده
عروس خانم به گل چیدن برفته


برای بار سوم خر بپرسید
که خر خانم سرش یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند
به یونجه کام خود شیرین نمودند


به امید خوشی و شادمانی
برای این دو خر در زندگانی

 

آهنگ جدید نفرین از محسن چاوشی

 

آهنگ جدید نفرین از محسن چاوشی:

الهی تو بمیری من نمیرم سر قبرت بیام پارتی بگیرم الهی سرخک واوریون بگیری تب مالت و بلای جون بگیری الهی از سرت تا پات فلج شه کمرت بشکنه دستات سقط شه الهی حصبه و ام اس بگیری سر راه بیمارستان بمیری الهی رز یخی باشه تو نباشی الهی کور بشی چشمات نبینه بمیری گم بشی حقت همینه الهی شوهر ایدزی بگیری بفهمی که داری از ایدز می میری به در بردی از این ها جان سالم الهی درد بی درمون بگیری


دو شعر

دو شعر٬ هر یک در جواب دیگری.
جایی خواندم برایم جالب بود شاید چندان شایسته نباشد؟! نمیدانم.بهر حال پیشاپیش معذرت!

از قول یک آقا:


به نام خدایی که مرد آفرید/ که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گل مرا خلق کرد/ چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید/  و شد نام وی احسن الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد/ مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت/ ندارم نیازی به لاک٬همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم/ تو زیباییم را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه ام کار اوست/ نه کار پزشک و پروتز٬همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز/ نداده دم مشک من اشک و فین

مرا ساده و بی ریا آفرید/ جدا از حسادت و از خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد/  به من گفت از سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک/ من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود/ که ای مرد پاکیزه و مه جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر/ و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت/ نشسته مداوم تو را در کمین


و اما
از قول یک خانم :

به نام خدایی که زن آفرید/ حکیمانه امثال من آفرید

برای من انواع گیسوی و موی/  برای تو قدری چمن آفرید

به نام خدایی که اعجاز کرد/ مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من/  رها در بهشت عدن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما/ بلند گو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیست نمود/ مرا خانه داری خفن آفرید!

برای تو یک عالمه کیس خوب /شراره پری نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر/ برادپیت من را حسن آفرید!

برایم لباس عروسی کشید/  و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را/  مساوی تر از سهم من آفرید

 

عشق واقعی اینه؟؟؟(براساس داستان واقعی)

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 


 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی

 

داستانی در مورد اولین دیدار

 

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.با این نیت که از او پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

 

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.

 

 از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید/مسعود لعلی

تقلب

 

حالا ۱ مطلب فوق العاده زیبا درباره مبحث مورد علاقه تمام دوستان خودم

اونم چیزی نیست جز
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
تقلب

تاریخچه تقلب



گویند: «تقلب مفهومی‌است بس اساسی» به طوری که شاعر میگوید:



تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبیر خردمند را



تاریخچه‌ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه‌ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه‌ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه‌ی فوق الذکر، دشت کند. این بود که اولین تقلب تاریخ بشری زده شد. البته این تقلب با روش‌های فوق العاده ابتدایی (البته در مقابل ترفند‌های کنونی) صورت گرفت. بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالای ورقه‌ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را دو در فرمود.



زان پس تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد. بدین ترتیب که گسترش یافت و مصادیقی متفاوت پیدا کرد. از جمله تقلب‌های رایج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زنی، تقلب در بازی (که از آن به جر زنی تعبیر میشود) را می‌شود نام برد.



حال روش هایی از تقلب در امتحانات را به نظرتان می‌رسانیم:



روش های نوشتاری:



1- نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...



2- نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...



3- نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه و...



4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ‌های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه‌ی آئورت و ...



روش های با کلاسی:



1- استفاده از ماشین حسابهای مهندسی



2- استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس



روش های جوادی:



1- خر نمودن یک فقره بچه خرخون



2- خم کردن سر به روی ورقه‌ی طرف به صورت تابلو.



3- ...........................


4- روش شیمیایی:بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.



توجه:



اگر در این امر تبهر کافی ندارید اصلا سمت این کار نروید که عواقبی جز ضایع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد.