هاله لبخند قشنگی می زد

پا به پای پدرش می آمد

تا رسیدند به دکانی که

داشت از نشریه تا آلوچه

دخترک که چشم تماشا بگشود

روی هر چیز که آنجا بود

تا نگاهش به کتابی افتاد

زود آوای خریدن سر داد

پدرش گفت ندارم پولی

پس مکن صحبت نا معقولی

منطقی باش عزیزم یک کم

اینهمه نق نزن و باش آدم

دختر با ادب و فهمیده

هر چه را دید نمی خواهد که

بعد رو کرد به آقا هومن

گفت یک بسته وینستون لطفا"